جنگل های سرگردان
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

از ابتدای محرم ندیده جز خوبی

هر آنچه دیده در این غم ندیده جز خوبی

 

خرابه رفته و مهمان سنگ و چوب شده است

میان آتش و خون هم ندیده جز خوبی

 

رقیه در دل صحرا و خارها حتی

به ضرب سیلی محکم ندیده جز خوبی

 

شهید اشک حسین است و کربلا گل سرخ

کسی به گریه‌ی شبنم ندیده جز خوبی

 

نوای زخم ربابت رسیده «تا» ملکوت

به شکوه های تو عالم ندیده جز خوبی

 

کسی که پرچم شان نام سرخ عاشوراست

به زیر سایه‌ی پرچم ندیده جز خوبی

[ پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۹۴ ] [ 1:14 ] [ سید سکندر حسینی بامداد ]

دنیا گرفته دور من ِ تیره بخت را
در من سروده این همه اندوه سخت را

حالا منم حکایت ناکام قصه ها
از دست داده منزلت و تاج وتخت را

اندوه من شبیه نوای پرنده ای است
بغضش فشرده است گلوی درخت را

باید مرور کرد اساطیر عشق را
تا دید چهره ها وتصاویر عشق را

وقتی که عشق وبوسه هم آغوش می شوند
اسطوره ها همیشه فراموش می شوند

شب ها کنار خانه ی تو فکر می کنم
تنها به فتح شانه ی تو فکر می کنم

اندوه من شکایت دوری است ماه من !
زیباترین ستاره ی شام سیاه من

من تیره بخت ، غصه وماتم سرشت من
مرگ غریب حضرت غم سرنوشت من

تنها ترا همیشه به آغوش می کشم
آغوش تو مزار من است و بهشت من

[ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 2:36 ] [ سید سکندر حسینی بامداد ]
سلام دوستان این غزلی است که به دوستان بسیار عزیزم سید زکریا راحل ، نصیر احمد واحدی ، تهماسبی خراسانی ، سید نبی سجادی وموسی ابراهیمی تقدیم شده است :


شب مثل عاشقی که دراطراف ساحل است

عشق وفریب  وبوسه وغم درمقابل است

 

وقتی ستاره از دل شب می کند عبور

آن لحظهی که فرصت مهتاب کامل است  

 

ساحل ، ستاره ، ماه  ، نسیمی که می وزد

ازسمت گیسوان تو  حلال مشکل است

 

باغی به قدر وسعت چشمان وحشی ات

عاشق همیشه منتظر وداغ بر دل است

 

وقتی گلی به شاخه ی گیسوت می زنی

گیسوی  تو شبیه درختان بابل است

 

 حالا که جبرئیل به چشمت حلول کرد

با جمع چشم های تو یک چیز حاصل است 

 

تنها نبی فرشته ی مهر است بعد ازاین

این سوره ی رسیده ی از عشق نازل است

 

عاشق همیشه مثل من و بعد هم نصیر  

تهماسبی وآذر موسی وراحل است

[ سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 10:1 ] [ سید سکندر حسینی بامداد ]
خیام ، مولانا وحافظ بلخ ونیشابور
مرو بخارا وسمرقند وکمی انگور

حافظ بخارا را به ترکی ، داده اما نصر
ازبوی جوی مولیان رودکی مغرور

خیام در ده قرن با بهرام درگیر است
من با خودم ، با عشق ، با اندوه حتی گور ...

تنها سنایی درمیان باغ خوشحال است
شهنامه ی منثور دردست ابو منصور

آینه ها تصویر دنیای ریا هستند
پیچیده بیدل را درون حاله ی از نور

بیدل میان واژه ها آرام می گرید
صائب که رقصیده است بین واژه ها مسرور

شرح پریشانی شکایات دل وحشی است
وقتی که غم را آشکارا می کند مجبور

با فرخی تنها پری رویان خوشحال اند
چون کاروان حله وقتی می رسد از دور

پیر هرات ونقش های از کمال الدین
شبها که می آید کلیم از سرزمین طور

حرف خدا را ذره ذره شعر می گوید
سرمست از حرف خدا با بربط وتنبور

چون مولوی صد قونیه با شوق می رقصد
صدقرن دیگر می زند شعرش به جانم شور
[ یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ ] [ 10:15 ] [ سید سکندر حسینی بامداد ]
بهشت خیالی

 

مثل حسی که بی سرانجامست ، عقده ام از حساب بیرونم
پیرهن پیرهن پریشانم ، ذره ذره به عشق مدیونم

مثل مردی که مانده در صحرا با خودش حرف می زند انگار
دشت یعنی حکایت لیلی ، من گرفتار مثل مجنونم

مانده ام بین رفتن وماندن ، سرنوشتم همیشه غمگین است
مرگ شب ها نشسته پهلویم ، دوری ات را چقدرمحزونم...


ازبهشت خیالی ام دورم ، روزگاری است باخودم درگیر
شعر هایم به مرگ محکوم اند ؟ یا خودم با دهان پرخونم ؟

مثل احساس تلخ یک شاعر ، درغروب ِ حوالی کابل
این منم با دهان خونینم ، مدتی را به عشق مظنونم

شعرهایم همیشه وهم آلود ، روزگارم سیاه ودردانگیز
من همان زخم کهنه در قلبت ، عقده ام از حساب بیرونم

 

جنایت خون آلود

 

شب امتداد کهنه ی یک کابوس ، تعبیر یک روایت خون آلود
مانند یک تخیل نافرجام ، یعنی شب آن حکایت خون آلود

بیزارم از فراق وغم دوری ، حالا به مرگ پیرهنی مانده است
پاییز من چه فصل غم انگیزی ، دارم بدل شکایت خون آلود

آغوش تو بهانه ی خوبی بود ، وقتی دلم به سیر تنت پرداخت
کشف تن ات معاشقه ی خوبی است ، زیبا ترین جنایت خون آلود ...


دربیت بیت این غزلم جاریست ، احساس شاعرانگی ات بانو !
اما میان جمله غزل هایم این است یک نهایت خون آلود

[ شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ] [ 13:59 ] [ سید سکندر حسینی بامداد ]
راوی بخوان روایت درخون تپیده را
قرآن همان صلابت حلق بریده را

هفتاد دوستاره چنان غرق درشهود
مبهوت کرده قامت ازغم خمیده را

باید نوشت درغزل تازه این حدیث
« دیدیم کربلای به آتش کشیده را »

شعری که با تغزل آن می شود سرود
احساس درد و تلخی دوران چشیده را

وقتی غزل کفایت این درد را نکرد
باید بیاوریم پس از آن قصیده را

وقتی عطش وسیله ی پرواز آدم است
باید شنید نفخه ی درخون دمیده را
[ شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ ] [ 15:24 ] [ سید سکندر حسینی بامداد ]
 
سلام دوستان عزیز ! فرارسیدن ماه اندوه واشک را خدمت شما وهمه ی مسلمانان جهان تسلیت عرض می نمایم واین غزل عاشورایی را که سال قبل سروده شده بود تقدیم حضورتان می کنم وامیدوارم که همه ی تان  عاشورایی زندگی کنید 
 
تیر ها درحوالی حلقت ، اوج بیداد را نشان می داد

پدرت دست هاش بالا رفت ، رنگ سرخی به آسمان می داد

کام خشک ولب ترک خورده ، شیر خوار وقبای رنگین و
...
تیر ها بود تا بناگوشش روی دست حسین (ع) جان می داد

تیرهای سه شعبه چرخیدند ، حرمله نشست بر زانو

امرء القیس شعر تازه ی سرکرد ، واژه هایش مرا تکان می داد

ناگهان از حوالی فریاد ، درگلویش صدای آزادی

چون غریو رعد در طوفان ، واژه ی عشق را اذان می داد

سر بلند همچو اسماعیل ، خنده سوی مرگ زد اما

جگرش داشت مشتعل می شد ، عشق باید به او امان می داد

عشق چیزی شبیه یک درد است ، مثل امواج سرکش دریا

عشق یعنی که تشنه برگردی ، کودکانی که تشنه جان می داد

عشق باید میان خون رقصید زندگی آروزوی بیجایی است

مرگ احلی من العسل یعنی ، زندگی طعم شوکران می داد

میوه هامان رسیده حالا ما ، عسل تازه ورطب داریم

بعد از آن کربلا ومقتل آه ! ، این هم از وعده ی که کوفیان می داد
 

 
سلام دوستان عزیز! عید غدیر را برای تان تبریک عرض می دارم با اینکه این روزها روزهای شادی وخوشحالی است اما مدتی است  که من دل خوشی ندارم واز طرف دیگر به قول بانوی غزل افغانستان خانم حسین زاده که در شعر غدیریه اش می گوید حضرت علی (ع) با اینکه در روز غدیر هزارن تبریک برایش گفته شد اما مدتی نگذشت که زود تنها شد چنانچه دراین بیت است :
گذشت خنده وتبریک ها بگو تاریخ
شکوفه پوش کرامت چه زود تنها شد
من یک غزل مثنوی دارم تقدیم به حضرت علی (ع) با  فضای مرثیه که تقدیم تان می کنم :

بانگ اذان
صدای بانگ اذان از مناره می آید
فرشته ها به نماز دوباره می آید

فرشته ها همگی پشت ماه صف بستند
میان سجده ی آخر ستاره می آید

میان سجده ی آخر وقوع حادثه ای
نفس به دیدن آن در شماره می آید

قسم به صاحب کعبه، به آسمان پیچید
به دست باد میان فرشتگان پیچید

همان صدا که همیشه به یاد می ماند
به ذهن کوفه و ابن زیاد می ماند

شروع واقعه وقت رسیدن غم بود
گناه این همه بر دوش ابن ملجم بود

«سحر نبود که تا لحظه ی اذان میشد
صدای مأذنه در خاموشی نهان میشد»*

سحر ز هاتف غیبی خروش می آید
صدای فزت و رب ال... به گوش می آید

فرشتگان زیادی به گریه افتادند
پس از دقیقه ای آقا به هوش می آید

طلوع صبح، دریده ست دامن شب را
سحر حکایت تلخی ست داغ زینب را

اگرچه غصه و ماتم شبانه می آید
سحر امید و هزاران جوانه می آید

مصیبتی ست به کوفه چه صبح سنگینی
علی و فرق پر ازخون به خانه می آید

*بیتی از سید فضل الله قدسی
1392/5/9
[ شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ ] [ 9:17 ] [ سید سکندر حسینی بامداد ]

بسم رب الحسین(ع)

حلقه‌ی ادبی پردیس بر آن است که به یاری خداوند متعال، در عاشورای سال روان، نخستین کنگره‌ی شعر و ادبیات عاشورایی در افغانستان را با نام « واژه‌های تشنه» برگزار کند.
به همین مناسبت از شاعران و هنرمندان متعهد و عاشورایی کشور دعوت می‌شود، با ارسال آثار و آفرینش‌های ادبی ـ هنری خود در قالب‌های:
·    شعر
·    داستان
·    نثر ادبی
·    نمایشنامه
·    خاطره
·    نماهنگ
·    و مقالات تحقیقی در باب ادبیات عاشورا؛ ـ
دَین دِینی ـ تاریخی خود برای برگزاری این کنگره را ادا کنند.
قابل یاددهانی است که برای گزینش و شناسایی آثار بر‌تر کنگره جهت اهدای جوایز، از داوری استادان و استوانه‌های شعر و ادبیات معاصر کشور، جناب محمد کاظم کاظمی، سید ابوطالب مظفری، سید فضل الله قدسی و... بهره برده خواهد شد.


مهلت نهایی ارسال آثار: سوم عقرب سال روان خورشیدی
نشانی دبیرخانه: کابل، پل سوخته، ابتدای جاده‌ی شهید مزاری، دبیرستان (لیسه‌ی) عالی پردیس.
نشانی برقی: wazhaha.tashna@gmail.com

[ شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ ] [ 14:11 ] [ سید سکندر حسینی بامداد ]
 

حکایت ناکام

 

دنیا گرفته دورِ منِ تیره بخت را

درمن سروده این همه اندوه  سخت را

یعنی منم حکایت ناکام قصه ها

ازدست داده منزلت وتاج وتخت را

اندوه من شبیه نوای پرنده‌یی ‌‌‌‌است

بغضش فشرده زیر گلوی درخت را

اندوه من شکایت دوری‌است ماه من !

زیبا ترین ستاره ی شام سیاه من

عمری براه آمدنت جان سپرده ام

خود را زشوق داخل طوفان سپرده ام

طوفان شروع غصه و یک عمر انتظار

یک فصل تازه با غم واندوه بی شمار

یعنی در انتظار تو مویم سپید شد

موی بلند توست پریشان روزگار

من تیره بخت ، غصه وماتم سرشت من

مرگ غریب  ، حضرت غم سرنوشت من

«ای بهترین بهانه برای گریستن(1) »

آغوش تو مزار من است وبهشت من

 ۱- مصرعی از سید فضل الله قدسی

 

جرم قشنگ

 

هزار قونیه سرگردان ، اسیر جذبه ی گیسویت

نشسته حضرت مولانا ، بروی طاق دو ابرویت

ستاره ها همه صف بستند ، فضای بلخ چراغانیست

گرفته مرو بخارا را ، خیال بخشش هندویت

هرات وپیرخراباتش ، برای دیدن چشمانت 

گرفته شورسمرقندی ، پس ازنگاه بلا جویت

هزارمرتبه شیرازی ، هزار مرتبه نیشابور

هزار مرتبه شمس الدین سرش نهاده به زانویت

پس از اشاره ی چشمانت ، نوشت حضرت مولانا

که عشق جرم قشنگی هست ، پس از اجابت گیسویت

[ دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ ] [ 8:35 ] [ سید سکندر حسینی بامداد ]

بدوش برده ی اندوه  بی نهایت را

بیا که دور بریزیم غصه هایت را

نگاه های تو رودی است در ادامه ی غم

سروده ی غزلی بشنو این شکایت را

تو از کدام مسیر سپیده می خوانی

شکایت از غم دوری و ماجرایت را

غزل روایت یک عمر نابسامانیست

تو خوانده ی همه ی عمر این روایت را

من ازکرانه رودی بنام بلخابم

کسی که تازه غزل گفت این حکایت را

بیا وبشنو ازاین نی حکایتش خون است

سرود  غربت و آهنگ آشنایت را

[ یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 19:27 ] [ سید سکندر حسینی بامداد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگی یعنی تمامش پیچ وتاب وتاب وپیچ
مثل پیچک پیچ هایش پیچ برروی تن است
****
تمام حقوق این وبلاک متعلق نویسنده وبلاک
می باشد استفاده بدون ذکرمنبع مجازنیست
موضوعات وب
امکانات وب