جنگل های سرگردان
نسیم تازه ی از کوچه باغ نیشابور وزید حضرت خیام وخوشه ی انگور! سکندر آمده از بلخ و گفته مولانا: سلام وصبح بخیری ز راه خیلی دور بیا و بشنو از این نی حکایتش خوب است شکایت از غم دوریست وصله ی ناجور شبیه کـــوزه اگــرچند عاشق زارم تویی که دست به گردن نشسته ی مجبور شروع هر غزل عاشقانه شیراز است مسیر آخر آن می رسد به نیشابور
دیدم که یک فرشته فرود آمد ، با گیسوان سبز رها در باد وقتی گذشت لحظه ی کوتاهی ، چیزی عجیب دور سرم چرخید مانند یک تصور نامرئی ، یک لحظه هم نمی برمش از یاد یک فصل در تجلی فروردین ، اردیبهشت و میوه ی شیرینش دامان آن فرشته پر از گل بود ، تا نیمه های آخر از خرداد تصویر از بهشت مجسم شد ، وقتی همان فرشته به رقص آمد با شوق گونه های مرا بوسید ، یک دسته گل سپید بدستم داد شب بود وشعر بود ومن وساحل ، وآن فرشته خوي بهار اندام باران و یک تخیل وهم انگیز ، در سرزمین خاطره های شاد سکوت ، درد ، جهالت بود ، نشان تلخ ِ تباهی ها شکست هرچه طلسمی بود ، پرید رنگ سیاهی ها هزارواقعه رخداد و هزار صحنه مجسم شد چقدر ابرهه ها مردند ، به نقل ها وگواهی ها جهان نوید نوی میداد ، هزار چلچه درآواز کلاغ صوت عجیبی داشت ، سرود کفترچاهی ها خروش موج ِ خروشان داشت ، بلند گریه ی سگ ماری نهنگ سرزده ازدریا ، به رقص جمله ی ماهی ها صدای پای کسی پیچید ، وبعد غارحرا لرزید فرونشست غرور مرگ ، شکست خواه نخواهی ها دریکی ازروزهای پاییز سال۱۳۹۰دوست عزیزوارجمندم تهماسبی خراسانی برایم زنگ زد ازطرز حرف زدنش حدس زدم که حتما دسته گلی را به آب داده. بعد ازچند دقیقه صحبت متوجه شدم که حدسم اشتباه نبوده. او شعری را برایم خواند که عنوان “رودخانه ی وحشی” به خود گرفته بود. به راستی این شعر به قدری وحشی بود که به محض شنیدنش جا خوردم وسکوتی مرموز تمام وجودم را فرا گرفت. حتا با او حرف زده نتواستم وگوشی را قطع کردم. اوچند روز بعدش این شعر را برایم فرستاد.من هم با ولع تمام ازاول تا آخرش خواندم. هرچه می خواندم عطشم افزود می گردید. به وادی های نامکشوف سیر می کردم و دریافت های بکر ومتفاوت این شعر به حیرتم می افزود. لذا تصمیم گرفتم که چیزی های درمورد این شعر بنویسم که حالا فرصتش مساعد شده است. دراین نوشتار سعی می کنم که به زیبایی ها وظرافت های خاصی که دراین شعربه نمود رسیده است اشاره ای داشته باشم. غزل مثنویی رودخانه ی وحشی یکی ازدرخشان ترین شعر هایی است که دراین اوخردر بلخ سروده شده است. خواندن از این دست شعر ها بخصوص در این زمان که وضعیت ادبی بلخ دچار آشفتگی و بحران است روزنه ی نوید بخشی است که انسان را امیدوار می کند که ادبیات بلخ با وجود رکود های تلخ ادبی مراحل پویایی وکمال را طی می کند. غزل مثنوی رودخانه ی وحشی یک شعر سیاسی- اجتماعی است که مظلومیت ها ودرد های ملت مظلوم افغانستان را به دوش کشیده می کشد. البته با مهارت های منحصر به فردی که شاعر دراین شعرازخود به مرحله ی اجرا می گذارد. شعر حال وهوای عاشقانه هم دارد و با رویکرد عاشقانه آغاز می شود. این خصوصیت زیبایی شعر را چند برابر می کند. حالا برای نمونه به چند بیت ازاین شعر توجه نمایید : شبیه چشم تو گفتم، دو چشم آهو را وچشم توست، شبیه هری و کابورا قسم به بلخ شریف و ری و بخارا که نمی دهم به یکی باغ؛ دخت خالو را او یک سبد، گل انجیر و سیب و انگورست او خود درخت انارست؛ ناز و شب بو را به روی پیکر وی، پیچ داده کوه و دشت درون سینه ی وی، راست کرده آمو را دوشنبه هست، قرار دلش؛ نمی دانی! خدا به چند دوشنبه کشیده است او را قرار بعدی معشوق، مرو بود اما نمود کج، سوی قن …قندهار ابرو را وقتی انسان این بیت ها را می خواند اصلاً فکر نمی کند که این شعر یک شعرسیاسی-اجتماعی باشد. احساس، عاطفه، عشق، شوریدگی باظرافت ها و زیبایی های خاص ادبی به طوری دراین شعر بهم گره خورده که من عاجزم ازبیان آن حسّی هستم. وقتی درکلیت به این شعر نگاه کنیم می بینیم که چند چیز است که به زیبایی این شعر افزوده است: 1-استفاده ازطبیعت: اولین چیزی که درزیبایی شعر نقش ایفا کرده استفاده ی درست وآگاهانه ی شاعر از طبیعت است. شاعر با استفاده ازواژه های طبیعی چون باغ، عسل، انگور، انار، سیب، انجیر، زیتون، کوه، دریا، درخت، ماه، ماهی و بهشت -که تمامشان نماد پاکی و زیبایی اند- شعرش را به اندازه ای حسی ساخته که هرشاعری نمی تواند ازاین واژه ها چنین استفاده یی داشته باشد. به همین دلیل مبهوت می ماند. به قول خود این عزیز: به زیر شاخ پر ازمیوه می شود جاری وقدسیان همه مبهوت پارسی داری به عنوان نمونه به این چند بیت توجه نمایید: درود ! شیره ی انجیر؛ تاک خواب آلود وماه پاره ی دریا، ترنم شهرود درود شعر مجسم، شراب ماهی ها ورود خانه ی وحشی طبیعت زیبا ! تو رودخانه ی وحشی ! تو ماه وماهی نه دلت بهشت ابد، اشک هات آیینه ۲- بومی گرایی : دومین چیزی که شاعر توانسته ازآن خوب بهره ببرد بومی گرایی شاعر است. شاعر به اندازه ا ی بومی گراست که انسان فکر می کند این واژه ها با همدیگر پیوند ازلی دارند. با این که کارهای بعضی از شاعران بومی گرای ما اصلاً مطابقت با جامعه وفرهنگ بومی ندارند اما شاعر رودخانه ی وحشی ازاین مرحله نیز موفق به در آمده است به عنوان نمونه این بیت را ببینید: قسم به بلخ شریف وری وبخارا که نمی دهم به یکی باغ، دخت خالو را « دخت خالو» یک واژه ی بومی است که در این بیت مورد استفاده ی شاعر قرار گرفته و به طوری جا افتاده که استحکام بیت را چند برابر می سازد و درعین حال یک حس بسیار قدرت مند را به مخاطب انتقال می دهد. به گونه ای که یک مخاطب عام هم با شنیدن این بیت احساس لذت می کند؛ چون این واژه ریشه ی عمیق در فرهنگ بومی ما دارد. 3- باستان گرایی: سومین خصوصیتی که به این شعر جلوه ی زیبایی بخشیده باستان گرایی و ارتباط بر قرار کردن و پیوند خوردن با تاریخ و فرهنگ وتمدن چندین هزار ساله ی ما واستفاده از واژه های قدیمی است. شاعر با شگرد خاصی توانسته واژه های کلاسیک را در کنار واژه های امروزی بچیند. این برخورد، بیانگر دانش، آگاهی و سروکار داشتن شاعر با شاعران بزرگ قلمرو فارسی است و همچنین آگاهی از فرهنگ و تمدن پربار افغانستان و استعداد شاعر در استفاده ی درست واژگان گذشته می دهد. ببینید: پس از زدودن مهر وپس ازخزیدن ماه امید رفتن آن، آخرین تهاجم هست ومرد با همه قهرش، به ریشه می کوبد که ناگهان دم آن تیشه، « تق» چه بود شکست! دو دسته، خاک برون می زند که تا… به به! کشید پیکر یک سنگ نیمه را بیرون دو نمیه را به هم افزود و« پووووف » پاکش کرد وخواند، دست نوشتی؛ شبیه این مضمون که این مزار فلانی (سخنورساحر) وشاه دختی که درقند پارسی شاعر شهید وشاهد اردی بهشت ماه به قندهار به جرم این که مسلمان وپارسی گوست به دست قوم شرور وتبار بی بنیاد کنار مسجد جامع 4- محورعمودی وافقی: چهارمین خصوصیتی که این شعر را زیبا ساخته ارتباط محکم بیت ها بهم دیگر است که به زیبایی شعر افزوده است. با این که این شعر دارای چهل وهفت بیت است اما شاعر مثل اکثر شاعران دیگر دچار سر درگمی نشده است. شکل عمودی وافقی شعر به اندازه ای بهم گره خورده است که بیت ها اصلا از همدیگر قابل انفکاک نمی باشند. با این هم هر بیت حامل یک تصویر بکر وزنده است که کاملاً از تصاویر دیگر مجزا می باشد. برای نمونه به این دوبیت توجه کنید: اویک سبد، گل انجیر و سیب و انگور است او خود درخت انارست؛ ناز و شب بو را به روی پیکر وی، پیچ داده کوه ودشت به روی سینه ی وی، راست کرده آمو را اگر به این دو بیت توجه کنید می بینید که این دو بیت پیوند عمیق ومحکمی باهم دارند اما هر یک حامل تصویر جداگانه است. به همین خاطر هرچه به شعر نگاه کنیم به همان اندازه عمقش زیاد می باشد.
۵- بار معنایی: یکی از برجستگی های دیگر این شعر بار معنایی و سرشار بودن از اندیشه های عالی است. با این که در این شعر تکنیک های زیاد ادبی به کار رفته است و شاعر نوآوری ها و کشف های زیبایی در این شعر دارد -مثلا در بعضی از قسمت های شعر تکه های ازشعر نیمایی دیده می شود و شاعر چنان با ظرافت این کار را انجام داده که خیلی ها متوجه این مسئله نمی شوند- روی هم رفته شعر مفهوم قدرتمندی را به مخاطب القا می کند و بار معنایی سنگینی را به دوش می کشد. امید که ما شاهد شکل گرفتن کارهای قدرت مندتری از شاعر باشیم. ماهی زمدار خویش دور افتاده یک روزنه از مسیر مطبخ واشد آن چیست که در بین تنور افتاده؟ **** یک دشت گلو همیشه در تکبیر است سه شعبه اگر چه آخرش یک تیر است با بوسه ی برگلوی اصغر می گفت : این شأن نزول آیه ی تطهیر است پیراهنی ازجنس ماهی برتنت میدوخت گاهی گرفته ماه را بردامنت میدوخت رنگین کمان را آن قدر میکرد گلدوزی خامک به روی سینه، دور ِ گردنت میدوخت تنها نشسته هی به پشت چرخ خیاطی شالی برای بازوان روشنت میدوخت وقتی غزلهای مرا درذهن خود میبافت ترکیبهای تازه بر پیراهنت میدوخت ۲ شبی دعوت شدم برسفرهی رنگین اندامت زدم دستی به روی میوهی شیرین اندامت دهان وقتی به سمت سیب بردم اتفاق افتاد هبوط آدم وحوا به ملک چین اندامت هوس با عشوههای سیب سرخی میشود آغاز ویا وقتی که خم شد شاخهی والتین اندامت به سمت چپ کنار چشمه وپهلوی گندم زار تمام شب سرا پامی شوم تمکین اندامت فضای چشمه آکنده است ازعطرگل سنجد ولی خوشبو شدم ازبوی عطر آگین اندامت ۳ نگاه مضطربش لرزه در جهان انداخت بیا بیا به کنارم که آسمان انداخت شهابهای بزرگی میان دریاچه بیا که تور ِ سیاهی در آن میان انداخت نشسته مرد غریبی کنار دریاچه دهان موج که واشد، دو تکه نان انداخت و بعد ماهی سرخی برون زد از پایین بلند کرد خودش را به روی آن انداخت گذشت لحظهی کوتاه منتظر ماند و کباب کرد دو ماهی و در دهان انداخت کباب ماهی و آنهم کنار دریاچه میان قالب مرده دوباره جان انداخت و بعد خاطرهها را ورق زد و رقصید نگاه مضطربش لرزه در جهان انداخت ۴ مرا گرفته به برطوفان، نشسته مرگ به پهلویم منی که سخت زمین گیرم، شکسته عینک زانویم منی که یکه و تنهایم، کنار باغچه باگریه شبانه بابغل خالی، رفیق شاخهی شب بویم خیال خوردن سیبی را، به ذهن بردم و آوردم ولی دقیق همین لحظه، شکست دستهی چاقویم منم که خون ترا خوردم، به جای آن همه احسانت منی که یکه و تنهایم، کمی شبیه به زالویم میان وحشت و کابوسم، بیار! لحظهی آرامش به من که یکه و تنهایم، منی که آدم ترسویم بیاد لحظهای افتادم، گرفتم ازسرتو مو بند نشست موی پریشانت، بروی چهره و بازویم از آنجایی که چهار غزل پیش روست اول به برخی از موارد کلی میپردازم و بعد به جزئیات خواهیم رسید. در کلیات این غزل باید گفت که در این چهارغزل عنصری که بیشتر در رویهی زبان به چشم میآید عنصر خیال است. آرایههای خیال ساز در این غزلها بیشتر از جنس تشبیه و جان بخشی ست که نسبتا در بستر زبانی جایگاه خود را به دست آوردهاند. مرسوم شده دوستان منتقد وقتی در مورد زبان میخواهند صحبت کنند کلاسیک بودن کلمات را کلاسیک بودن زبان میدانند و نو بودن وآزهها را نو بودن زبان! همین جا میخواهم تکلیف این قضیه را روشن کنم، نو و یا کهنه بودن زبان بیشتر به اندیشه مربوط است تا واژهها. البته این بدان معنا نیست که نو یا کهنه بود ن بافت واژه هیچ ربطی به کهنه یا نو شدن زبان ندارد اما نسبت به اندیشه سهم کمتری را در بر میگیرد. به عنوان مثال شما وقتی در فعل «رفتن» تغییری ایجاد نکنید و مفهوم کلمهی «رفتن» را دستخوش تغییر نکنید فرقی دارد از کلمهی درشکه به عنوان وسیلهی نقلیه استفاده کنید یا هواپیما، هرچند هواپیما فضا را امروزیتر میکند اما در معناشناسی و زبان به مثابه اندیشه تغییر چندانی ایجاد نمیکند. با این مقدمه باید گفت که در این غزلها زبان هم از لحاظ کلمه و هم اندیشه نه نو گراست و نه کهن محور. حالا به صورت جزئیتر به غزلها میپردازم و سعی میکنم در همهی آنها مولفههایی مشترک را مورد بررسی قرار دهم. غزل اول در قالبهای کلاسیک شعر فارسی اعم از غزل، قصیده، مثنوی، ترجیع بند، ترکیب بند، قطعه و.. یکی از عناصری که به وضوح به چشم میآید و از مهمترین عناصر زبانی محسوب میشود موسیقی ست. حال موسیقی را از دید گاههای مختلف میشود بررسی کرد (موسیقی بیرونی، کناری، درونی یا معنوی). این غزل از لحاظ موسیقی بیرونی که همان عروض میباشد از وزن مستفعلن مستفعلن مستفعلن فعلن پیروی میکند. این وزن نسبتا ریتمیک است و با محتوای لیریک غزل ارتباط خوبی برقرار میکند. ردیف و قافیه در این غزل ردیف و قافیهی نویی نیست اما شاعرگاه با استفاده از خیال کاربردی نسبتا نو از این ردیف و قافیه در برخی بیتها میکشد: وقتی غزلهای مرا درذهن خود میبافت ترکیبهای تازه بر پیراهنت میدوخت که ارتباط بین زیبایی غزل و ترکیبهای روی پیراهن و رابطهی دو فعل بافتن و دوختن کاربرد خوبی از ردیف و قافیه را به ارمغان میآورد. در بیت دوم غزل نوعی ضعف تالیف به چشم میآید یعنی شاعر نتوانسته مقصود جمله را برساند و برای همین ارتنباط بین دو مصرع این بیت هم ارتباط علیه السلامی نیست. «رنگین کمان را آن قدر میکرد گلدوزی...» در بیت سوم این غزل کوتاه قید (هی) در ساختار نحوی اضافه (حشو) به نظر میآید. غزل دوم این غزل هم که از وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن پیروی میکند توانسته ارتباط خوبی بین شورانگیز بودن محتوا و طرب انگیز بودن وزن ایجاد کند واز لحاظ هماهنگی فرم و محتوا (فقط در حیطهی موسیقی بیرونی) موفق بوده. استفاده از محتوا و فضای اروتیک یکی دیگر از مولفههای این شعر است. شاعر با ردیف «اندامت» فضا اروتیک را در بیتهای این غزل تکرار میکند و در بیت آخر استفاده از عطر سنجد که از نمادهای جنسی ست این نکته را برجستهتر میکند اما تشبیهات و فضای اروتیک در دو بیت مطلع خیلی بهتر از بیتهای دیگر غزل است، هر چند که تشبیهات تشبیهات نویی نیست. به عنوان مثال مرحوم «اخوان» در مجموعهی «زمستان» شعری نیمایی با این مطلع دارد: امشب چو میهمان به سفرهی پرناز و نعمتی/ خواندی مرا به بستر وصل خودای پری (که خواندنش را به دوستان توصیه میکنم). که از تشبیهات و تعابیر زیبایی استفاده کرده. اشاره به چند نکته ضروری مینماید: - استفاده از آدم و حوا و هبوط (در بیت دوم) هر چقدر هم که با تعابیر و تصاویر زیبا همراه باشد کلیشه است و بارها در ادبیات تکرار شده - یادمان باشد وقتی از کلمهای استفاده میکنیم سعی کنیم از همهی زاویهها بهترین کاربرد را از کلمه بکشیم. شاعر در بیت دوم این غزل از کلمهی «چین» استفاده کرده و فقط از کلمهی چین به منزلهی آن سرزمین معروف توانسته کاربرد بکشد و شاید به این نکته توجه نکرده که چین و جروک بر اندام یک معشوقه اصلا زیبا نیست و از حس زیباییشناسی اروتیک میکاهد. - در بیت سوم استفاده از کلمهی «التین» که همان انجیر خودمان ست البته معرب (عربی لیزه)! به نادرستی تمام بوده، باید اشاره کرد که (و) قبل از التین (و) سوگند در عربی محسوب میشود و نمیدانم در این بیت چه میخواهد! گیرم از این خطا هم بگذریم من استفاده از کلمات عربی به این غلظت را در ادبیات فارسی شایسته نمیدانم. شاعر میتواند از کلمات فارسی در همین فضا کاربرد زیبایی بکشد، به شعری از دوست خوبم محمدرضا سرسالاری اشاره میکنم که همان اشاره سوگندی به انجیر را به زیبایی آورده (والتین): تا از لب شیرین شما کام گرفتیم سوگند به انجیر که آرام گرفتیم - ارتباط عمودی بین بیت سوم وچهارم ارتباط ضعیفی ست و چشمه و گندم زار ناگهانی و بیمقدمه از اینجا وارد این شعر میشود! و پر واضح است که چشمه و گندم زار مشبه به هیچ مشبهی نیستند (یعنی شاعر عضوی از معشوق را به این دو تشبیه نکرده)، چون شاعر در بیت آخر به عطر آگین شدن توسط اندام معشوق و قایل شدن اختلاف بین این دو اشاره کرده. غزل سوم این غزل از لحاظ ارتباط فرم و محتوا غزل خوبی نیست، موقوف المعانی کردن بیتهای آغازین این غزل به ساختار شعر لطمهی زیادی زده و حتی باعث ضعف تالیف میشود (در دو بیت اول و مصرع اول بیت سوم). یعتنی شاعر با موقوف المعانی کردن مصرع دوم بیت اول با مصرع اول بیت دوم معنای بیت اول را به کلی از دست داده و خودش را در خط یک روایت ضعیف قرار داده (همچنین است در بیت دوم). در این روایت نه از عناصر و تعابیر و آرایههای شاعرانه استفاده میشود و نه اندیشهی بلندی را متبادر میکند بلکه یک فضای کلی گنگ از خواندن این غزل در ذهن مخاطب شکل میگیرد. غزل چهارم این غزل هم در بیتهای آغازین فضای خوبی را در ذهن شکل میدهد. شعر با فضا سازی زیبایی شروع میشود: در بغل گرفته شدن توسط طوفان و نشستن مرگ در پهلو و در بیت سوم استفادهی زیبا از غلو (فکر کردن به سیب و شکستن دستهی چاقو!) و کنایهای زیبا مستتر در بیت> همه و همه شروع یک غزل خوب را به ما نوید میدهند اما شاعر با کمی سهل انگاری چند بیت از غزل را فدای قافیه کرده است مثلا در بیت چهارم برای آوردن قافیه زالو شاعر آن فضای زیبایی که در ابتدا توصیف کرده بود را به هم میریزد و در خود همین بیت هم اتفاق زبانی بزرگی نمیافتد: منم که خون ترا خوردم، به جای آن همه احسانت منی که یکه و تنهایم، کمی شبیه به زالویم بیت پنجم هم بیت تاثیرگذاری نیست و شاعر دوباره یک جمله از بیت قبل را استفاده میکند (منی که یکه و تنهایم). بیت آخر هم با اینکه از لحاظ دستوری یک (که) موصول کم دارد بیت بدی نیست و حقیقت گرایی مثبتی را در دل خود جای داده اما باید اشاره کرد که غزل از پایان بندی نامناسب رنج میبرد ف از لحاظ سیر ساختار روایی و مفهومی غزل نباید در این بیت به پایان میرسید. امیدوارم که این جستار کوتاه برای شاعر مفید بوده باشد و با غزلهای بهتری از این شاعر به مسائل جزئیتر در زبان هم بپردازیم. امشب بیا که جانب صحرا سفرکنیم با سوزاشک قافله ها را خبرکنیم دریا چه بی وفاست که غم موج می زند ازیاد او همیشه قلم موج می زند چون گل شکفت مثل بهار وجوانه شد پرچم بدست جانب صحرا روانه شد شعری سرود وقتی که مشکی بدوش داشت درشعرخود نمونه زجوش وخروش داشت خورشید رفت ودامن رنگین کمان گرفت باران تیرهرطرف اورا نشان گرفت تا سمت خیمه های برادر قدم گذاشت با شور واشتیاق مکرر قدم گذاشت ایثار را زآیه ی قرآن گرفته بود دستی نداشت مشک بدندان گرفته بود وقتی که رنگهای شقایق به بر گرفت درشّط خون چوبال زد وبال وپرگرفت وقتی عمود ازسراوبوسه برگرفت آمد درآن میانه حسین ازکمرگرفت درعلقمه فتاده علم دست یک طرف عباس خفته با تن بی دست یک طرف یک ساعتی گذشته دقایق بروی آن دریا به خون نشسته وقایق بروی آن « چون کشتی شکسته ی طوفان کربلا افتاده درکرانه ی بیجان کربلا این شورشی که دیده ی درخلق عالم است شاعربخوان چکامه ی خود را محرم است» وقتی بدشت وصخره هیاهو بلند شد بالای تخته سنگ که آهوبلند شد اشکی کنار چشمه ی سنگی چکید ورفت برجان خویش خون خدا راکشید ورفت امشب بیا که جانب صحرا سفرکنیم باسوزاشک قافله ها را خبر کنیم یاد آوریم قصه ی لبهای تشنه را وقت هجوم نیزه وشمشیرودشنه را یا آوریم تپه ی بالای دشت را مرد غریب ویکه وتنهای دشت را وقتی غبار وهمهمه پیچید بین دشت آبی نبود مزرعه خشکید بین دشت خونش به پای مزرعه جاری نمود ورفت آندم کویر را که بهاری نمود ورفت پلکی گذشت تا به میان غبار رفت با اسپ عشق درشکم شعله زار رفت با یک لگام جانب ذات البروج رفت افتاده بین خاک وبه شوق عروج رفت باکودکی به دست به صحرا که مست شد درفکرسرکـشـیــدن جـــام الست شد ای وای! آه حرمله تیروکمان گرفت بنگر گلوی اصغراورا نشان گرفت وقتی که تیرحرمله دادآن جواب را نازل نمود قادرمطلق عذاب را زیرگلوی کودک ششماهه نورداشت گویا خیال رفتن درسمت طورداشت وقتی گلوش پاره شد ازتیر حرمله چیزی نبود بین پدر نقطه ...فاصله خونش گرفت وریخت به آنسوی آسمان سمت خدانهاده پلی بادونردبان امشب بیا که جانب صحرا سفرکنیم باسوزاشک قافله ها راخبرکنیم یادآوریم لحظه ی رازونیازرا با خون وضوگرفتن وخواندن نمازرا ازهرطرف که تیربه مثل تگرگ ریخت قرآن که صفحه صفحه شد وبرگ برگ ریخت آتش گرفت خیمه خورشید روی دشت تابذرکرد دانه توحید روی دشت آذر خطاطی ست توانمند و نقاشی ست قابل وصف؛اما من از نشانی هیچ یک از
این گزینه ها حرف نمی زنم ، من از گزینه ی حرف می زنم که آذر را آذر ساخت و
فرهنگیان ازین رو می شناسندش. این گزینه شعر است و ادبیات.گزینه یی که با کشف آن در خویش از وی
هنرمندی ساخت غول،در میان هم دوره گانش؛گزینه یی که با کشف آن هنر را به
تمام معنی درک نموده و خودش را ، زندگی اش را ، عشقش را مردمش را ، سر زمین
اش را و زبانش را ، از همین سکّو به تجلی نشست . بعد از این که دانست در
کجای تاریخ قرار دارد و در کدام نقطه یی جغرافیا به شکل نامنظم هندسی می
ماند؛ و چگونه از هر سوی برخودش ، زبانش و ملیت اش ظلم چونان هجوم ملخ ها
بر کشتزار ادامه دارد، به خودش آمد، و همین باعث پشت کار و دل گرمی اش و
یکی از نکته های مو فقیت و قوت در کارش گردید،نکته یی که سبب شد در زمان
اندک،فاصله یی درازی را تجربه کند و به فضایی دست یابد که تاهنوز،کم کسان
از لبّه یی آن عبور کرده اند؛ و این همه از دید متفکرانه و هنر مندانه اش
در شعر به ویژه در قالب دوبیتی و رباعی است . وی معتقد است،که،این دو قالب به ویژه دوبیتی از خوار ترین قالب هایی ست
که شاعران جز در حطه یی تمرین در آن نمانده و جز با زبان معین شده،کلیشه یی
و مکدر از آن نگشته اند . بعد از شعر مشروطیت و انقلاب عظیم نیما و دیگر گون شدن زبان ، تصویر و
محتوا؛قالب های قدیمی نیز به دنبال تحول و تغییر برآمدند، و از فضای خفقان و
رکودی که در این بستر سبز حاکم بود لب به انتقاد گشودند ، که مگر می شود
آیا؟ در قرن 13 و 14 زیست اما مطابق قرن 6و 7 اندیشید ؟ و سرود ؟ غزل از اولین قالب هایی ست که به زودی و سادگی این تحول را در خود پذیرفته و همگام به موج تازه نفس نیمایی و سپید در سیلان شد . و بعد از آن مثنوی ، غزل مثنوی ، رباعی و ... اگرچه رباعی هم با این خیزش بر خواست اما تا این یکی دو دهه ی آخر کار
آنچنانیِ که باید می شد و زلزله یی که باید اتقاق می افتاد ، نیفتاد . اما دوبیتی از همان اول و هنوز هم از قافله باز مانده و به چادر نشینی پرداخته و از " قرص خون آلوده" یی بابا طاهر تغذیه می کند . نه زبان امروزی ، نه تصویر تازه و نه کشف و پرداخت شاعرانه یی. در چنین سکوت داغ ناگهان آذری از راه می رسد و به شعر به ویژه دردوبیتی به نگاه هنرمندانه می نگرد و با خود زمزمه می کند . که میشود از این قالب هم خوب کار کشید و خوب درخشید و نباید این قالب همیشه به عنوان پله یی نخست پشت سر گذاشته شود . وی با دوبیتی هایش نه تنها گوزن ها را در بیابان ، بل تمام فصل سرد و منجمد را از حرکات اهتزازی به رقص می کشاند و سد را می شکند زمستان در زمستان رقص می کرد به زیر چتر باران رقص می کرد به چشمان پلنگی می نویسم گوزنی در بیابان رقص می کرد وی با کفش های وصله خورده اش به کشف هایی می رسد که از تبسم زهر آگین تنهایی یک انسان " خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است \کارم از گریه گذشته ست به آن می خندم" که تنها روزنه ی فرارش پرت کردن حواسش و فکر نکردن به هیچ است؛ صادقانه
حرف می زند ، بدون تکلیف ، بدون تظاهر؛ و گاه گاهی نیز مرزقافیه را می
شکند؛ و معیار قافیه را حروف ، نه ! بل قرابت آوایی حروف می داند؛ کاری که
سال ها پیش غزل معاصر نخستین کلنگش را زد . مثلن " مرد " و"پرت "[ "ت" و "د" ] و ["س"، "ث"و"ص"]؛مثلن["ز"،"ذ"،"ض"و"ظ"] و ... نمونه ی این ها را در این دوبیتی می خوانیم: تبسم بر خودش یک مرد می کرد حواسش را همیشه پرت می کرد مسافر بر سفر می رفت ، انگار که پای کفش هایش درد می کرد و گاه از آبشاری سردر می آورد که از اول تا آخر کودکی ش در بیابان
برهوتی لنگر انداخته است؛به امّیدی که نمی داند و این اوج عاطفه انسانیست
به اضافه ی هنرمند که می شود شاعر، و قالب نمی خواهد؛به هر قالبی که اندازی
شعر است،هنر می خواهد. و آنانی که این جوهر گران را در خویش ندارند، می
نالند که (( در شعر موزون دست شاعر بسته است ، نمی شود آزادانه حرف
زد؛قافیه دیوار بلندیست که نمی شود از آن بالا رفت.)) و امثال این ها. می خواهم بگویم که قافیه نه تنها سّدی نیست که از سرعت بال زدن شاعر
بکاهد؛بل قافیه و وزن چونان نخی ست که دانه های تسبیح را به هم گره می زند .
به این دوبیت ببینید و قضاوت کنید که در کجایش دست شاعر بسته است و در
کجایش به خاطر وزن و قافیه شاعر از زبان،تصویر وعاطفه اش گذشته است نگاهت آبشار این کویر است به پشته پلک هایت رود پیر است بگردم در بیابان های چشمت ببینم در کجایش دل اسیر است بد نیست سری هم بزنیم از رباعیاتی که در این اواخر همه را تکان داده است
و لزه انداخته است بر اندام بید های نیمه خشک خواب آلود . می خواهم در آذر
فصل ها را بگردم و پیوندها را؛چگونگی تفکر و تخیل نو به گفته ی بعضی ها "
مدرن "را. به این رباعی نگاه کنید: پیراهن آبشار را پوشیده انگار گل ِ انار را پوشیده از عطر تن ِ نسیم فهمیدم که رودابه ی من بهار را پوشیده اولن : موسیقی کناری ودرونی ِکه توسط قافیه ها و واج آرایی [ الف و ر ]
در شعر ایجاد شده است،به گفته ی حافظ «فرحت فزاست نام خدا!». دومن : ترکیب
های واژگانی که ظرافت تخیل و دریافت ها، و دایره ی وسیع واژگانی شاعر را
نشان می دهد . " پیراهن آبشار " ، " پوشیدن گل انار " ، " پوشیدن بهار " به
ما نشان می هد که چگونه شاعر با قدرتی که دارد می تواند واژگان نا محرم و
بیگانه را به عقد هم در آورد و تصاویر نو و منحصر به فردش را ارائه دهد . سومن: " آبشار"،" گل انار "،" عطر تن نسیم "،" بهار"؛ واژگانی ست که
آنچنان ساختمان و معنا را به هم گره زده است و پیوند افقی و عمودی شعر را
چنان بنّای ماهر، به مِلی اندازه گرفته است که خواننده را درخودش حل می کند
و رخنه ی برای گریز از فضای موجود باقی نمی گذارد . از خیابان گذشت ، زمستان را به رقص آورد ، بهار را پوشید ؛ حالا ببینم
که از پاییز چه تصویری در ذهنش دارد . به این شعر توجه کنید: پاییز طلسم باغ را می شکند جنگل جنگل کلاغ را می شکند آری به خدا گیسوی باران زده اش آیینه ی چلچراغ را می شکند شاید انتظار داشتید که آذر در این شعر،مثل همه،از پاییز بد گویی می کند و
شکوه سر می دهد ، اما؛نه ! او از زاویه ی می نگرد که هر جانبش«سیب هست و
مهربانی هست و ایمان ». پاییز راز تک درخت کوچه را و راز باغ را بر ملا می کند و انسان را به
درونش می برد و سرش را به سنگ قدرت الهی محکم می زند و به تفکرش وا می دارد
؛ و کلاغ را که ایهام سیاهی است و تاریکی از سر راهش بر میدارد ؛ تا بهار
آینده را به زیبایی اش درک کند و با درون مایه اش؛تا بار دیگر،به گیسوان
سبز باران زده شان که به آیینه ی چلچراغ،می ماند غبطه نخورد و استفاده ی
اعظمی را از لحظات کوتاهش ببرد . گذشته از این ها ، ترکیب های قشنگی ست " طلسم باغ " گیسوان باران زده " و
... برخلاف عادت آورن جنگل به حیث معین کننده یا قید مقدار و ارتباط
تنگاتنگ آن با کلاغ از کار هایی ست هیجان آور . " چلچراغ" تنها واژه ی قدیمی ست که اصلن از آن خوشم نمی آید؛نمی دانم چرا؟! اما در این شعر آنقدر زیبا و هنرمندانه ترکیب سازی شده و جا افتاده است،که بعد از شنیدنش بهت زده شدم . « شاعر کسی ست که تبدیل به سنگ و ستاره می شود.» می خواهم در این شعر نشان بدهم . تصویر تو از قاب نقاب افتاده ست در حافظه ی سنگ شتاب افتاده ست آری به خدا صاعقه این را می گفت از دست عطش عکس سراب افتاده ست می خواهم یکبار شکل ذهنی آنرا مرور کنیم : قاب ـ افتادن ـ سنگ ـ شتاب ـ عکس ـ صاعقه ـ عطش ـ سراب . واژه گانیست از یک خانواده و همه پیامبرانی ست که برای رسانیدن یک پیام و یک هدف مشخص زحمت می کشند و ازخود گذری می کنند . و چه زیبا آرایه ی تضاد در " عطش " و " سراب" و آرایه ی جناس زاید در " قاب و نقاب " به نمایش گذاشته می شود . " قاب نقاب " و " حافظه ی سنگ " ترکیب هایست حل کنند و بی نظیر . شاید؛سنگ همان شاعریست که از افتیدن نقاب ماهی که از دیدن دیگران حسودیش
می آمد ، دست و پایش را گم کرده است و ذهنش هنگ کرده؛ درست به لحظه ی می
ماند که هاجر از فرط تشنگی اسماعیل با دیدن سراب به اشتباه می افتد و برای
رسیدن به آب ، سراسیمه به هر سو می دود. و این هم رباعی دیگری،که حرف زدن روی آن،از توان این نوشته خارج است؛بناً؛نقد و تحلیلش را واگذار می کنم به شما عزیزان. شاید به غبار آسمان بنویسید یا در دل موج بی کران بنویسید شاید که به چشم های گریان روزی این شعر مرا به ذهن تان بنویسید منبع : سایت ادبی وهنری سیمرغ نویسنده : تهماسبی خراسانی /بلخ غصه دارد دل من خنده به لب مسدود است زندگی بی رخ تو درنظرم چون دود است آنقدر اشک به دامان سحر بخشیدم که از این بخشش من زنده دو سه تا رود است توصدایم که نمودی به تو شعری خوانم مثنوی قصه ی کوتاه مرا محدود است خواب دیدم ز غمت پتک به سر می خوردم به توگفتم که بسم نیست توگفتی زوداست زندگی تجربه ی روی زمین دور زدن زندگی راه کسی هست که او پیمودست
| Design By : Pars Skin |


