نویسنده : سید سکندر حسینی بامداد
تاریخ : پنجشنبه یکم آبان 1393

دوباره پای پیاده ، قرار در اتوبوس

نهاد اول جاده ، قراردر اتوبوس

 

دو تا مسافر عاشق به هم رسید وگذاشت

بدون هیچ اراده ، قرار در اتوبوس

 

قرار قبلی شان در کنار ساحل بود

قرار بعدی ساده ، قرار در اتوبوس

 

همیشه قسمت شان عاشقانه رفتن نیست

کسی اجازه نداده ، قرار در اتوبوس

 

مسافران همگی یک به یک پیاده شدند

دوباره پای پیاده قرار در اتوبوس 

نویسنده : سید سکندر حسینی بامداد
تاریخ : شنبه پنجم مهر 1393
بعد از عبور ثانيه هاي هميشگي 
امشب بيا درست به جاي هميشگي

طعم نگاه هاي ترا دوست داشتم 
‍پهلوي شعر وقهوه و چاي هميشگي

گفتی که عاشقم شده ای بعد سالها
من بی خیال وسربه هوای همیشگی
 
دنبال رد پای تو یک عمر رفته است
این مرد گیچ وبی سروپای همیشگی
 
تو عاشقی وحال مرا درک می کنی
وقتی شدم دچار خطای همیشگی
نویسنده : سید سکندر حسینی بامداد
تاریخ : سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393
یک شاخه گل ، گلدان فقط یک چیز کم دارد

هر سفره بی مهمان ، فقط یک چیز کم دارد

 

اردیبهشت وسفره‌ی سبز خداوندی

با این همه باران ، فقط یک چیز کم دارد

 

وقتی که شب ها در خیالاتم نمی آیی

« این روح سرگردان ، فقط یک چیز کم دارد »

 

باید بیایی اسم تو در دفترم خالی است

این شعر بی عنوان ، فقط یک چیز کم دارد

 

وقتی که موعودی نباشد زندگی تلخ است

در ذات خود انسان فقط یک چیز کم دارد

                    پنجشنبه 12 سرطان / تیر

 

نویسنده : سید سکندر حسینی بامداد
تاریخ : پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393

درخت با هیجان بهاری اش رقصید

وباز با همه‌ی بی قراری اش رقصید

 

درخت دید کسی اره می زند او را

رسید ثانیه‌ی اضطرای اش رقصید

 

درخت رفت بدل شد به دختری زیبا

درون آب به چشم خماری اش رقصید

 

کنار چشمه زمانی که  دختر چوپان

برای قسمت تلخ شکاری اش رقصید 

 

درون کلبه‌ی خود با تن برهنه نشست

به یاد جامه‌ی خامک نگاری اش رقصید

نویسنده : سید سکندر حسینی بامداد
تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392
با ابر همیشه طرح باران می ریخت

صبحانه که آب بین گلدان می ریخت


عاشق شده بود مثل مجنون هر روز

در ذهن خودش طرح بیابان می ریخت                    

غزل ...

چشمت همان ستاره ی نامرئی ، ازروی شانه های شب افتاده

یا سینه ات روایت یک صحراست ، تنها منم که می گذرد ساده

 

من ساده نیستم غزلم ساده است ، چون سادگی نشانه ی شاعرهاست

چون شاعران به سادگی کامل ، گفتند از شراب و می وباده 

 

تو آن ستاره ی که سحر پیداست همراه با اشاره به یک مفهوم

عاشق نوشته است به معشوقش این شعر را به گوشه ی سجاده

 

تسبیح با روایت یک رؤیا ،از بس که ذکر عشق به لب دارد 

یک صبح در تجلی فروردین این شعر را به دست سحر داده

 

وقتی بهار از نفس پاییز این شعر را به زمزمه می گیرد

چون شعریک حکایت شیرین است ، از لکنت زبان دو دلداده         

نویسنده : سید سکندر حسینی بامداد
تاریخ : سه شنبه یکم بهمن 1392
سلام دوستان این غزلی است که به دوستان بسیار عزیزم سید زکریا راحل ، نصیر احمد واحدی ، تهماسبی خراسانی ، سید نبی سجادی وموسی ابراهیمی تقدیم شده است :


شب مثل عاشقی که دراطراف ساحل است

عشق وفریب  وبوسه وغم درمقابل است

 

وقتی ستاره از دل شب می کند عبور

آن لحظهی که فرصت مهتاب کامل است  

 

ساحل ، ستاره ، ماه  ، نسیمی که می وزد

ازسمت گیسوان تو  حلال مشکل است

 

باغی به قدر وسعت چشمان وحشی ات

عاشق همیشه منتظر وداغ بر دل است

 

وقتی گلی به شاخه ی گیسوت می زنی

گیسوی  تو شبیه درختان بابل است

 

 حالا که جبرئیل به چشمت حلول کرد

با جمع چشم های تو یک چیز حاصل است 

 

تنها نبی فرشته ی مهر است بعد ازاین

این سوره ی رسیده ی از عشق نازل است

 

عاشق همیشه مثل من و بعد هم نصیر  

تهماسبی وآذر موسی وراحل است

نویسنده : سید سکندر حسینی بامداد
تاریخ : یکشنبه بیست و دوم دی 1392
خیام ، مولانا وحافظ بلخ ونیشابور
مرو بخارا وسمرقند وکمی انگور

حافظ بخارا را به ترکی ، داده اما نصر
ازبوی جوی مولیان رودکی مغرور

خیام در ده قرن با بهرام درگیر است
من با خودم ، با عشق ، با اندوه حتی گور ...

تنها سنایی درمیان باغ خوشحال است
شهنامه ی منثور دردست ابو منصور

آینه ها تصویر دنیای ریا هستند
پیچیده بیدل را درون حاله ی از نور

بیدل میان واژه ها آرام می گرید
صائب که رقصیده است بین واژه ها مسرور

شرح پریشانی شکایات دل وحشی است
وقتی که غم را آشکارا می کند مجبور

با فرخی تنها پری رویان خوشحال اند
چون کاروان حله وقتی می رسد از دور

پیر هرات ونقش های از کمال الدین
شبها که می آید کلیم از سرزمین طور

حرف خدا را ذره ذره شعر می گوید
سرمست از حرف خدا با بربط وتنبور

چون مولوی صد قونیه با شوق می رقصد
صدقرن دیگر می زند شعرش به جانم شور
نویسنده : سید سکندر حسینی بامداد
تاریخ : شنبه هفتم دی 1392
بهشت خیالی

این چه حس است ، بی سرانجامی ؟، عقده‌ی از حساب بیرونم
پیرهن پیرهن پریشانی ، ذره ذره به عشق مدیونم

مثل مردی که مانده در صحرا با خودش حرف می زند انگار
دشت یعنی حکایت لیلی ، من گرفتار بید مجنونم

مانده ام بین رفتن وماندن ، سرنوشتم همیشه غمگین است
مرگ شب ها نشسته پهلویم ، دوری ات را چقدرمحزونم...


مثل احساس تلخ یک شاعر ، درغروب ِ حوالی کابل
شعر هایش به مرگ محکوم اند ؟ یا خودم با دهان پرخونم ؟


شعرهایی همیشه وهم آلود ، روزگاری سیاه ودردانگیز
من همان زخم کهنه در قلبت ، عقده‌ های از حساب بیرونم

 

جنایت خون آلود

 

شب امتداد کهنه ی یک کابوس ، تعبیر یک روایت خون آلود
مانند یک تخیل نافرجام ، یعنی شب آن حکایت خون آلود

بیزارم از فراق وغم دوری ، حالا به مرگ پیرهنی مانده است
پاییز من چه فصل غم انگیزی ، دارم بدل شکایت خون آلود

آغوش تو بهانه ی خوبی بود ، وقتی دلم به سیر تنت پرداخت
کشف تن ات معاشقه ی خوبی است ، زیبا ترین جنایت خون آلود ...


دربیت بیت این غزلم جاریست ، احساس شاعرانگی ات بانو !
اما میان جمله غزل هایم این است یک نهایت خون آلود

نویسنده : سید سکندر حسینی بامداد
تاریخ : شنبه دوم آذر 1392
راوی بخوان روایت درخون تپیده را
قرآن همان صلابت حلق بریده را

هفتاد دوستاره چنان غرق درشهود
مبهوت کرده قامت ازغم خمیده را

باید نوشت درغزل تازه این حدیث
« دیدیم کربلای به آتش کشیده را »

شعری که با تغزل آن می شود سرود
احساس درد و تلخی دوران چشیده را

وقتی غزل کفایت این درد را نکرد
باید بیاوریم پس از آن قصیده را

وقتی عطش وسیله ی پرواز آدم است
باید شنید نفخه ی درخون دمیده را
نویسنده : سید سکندر حسینی بامداد
تاریخ : شنبه چهارم آبان 1392
 
سلام دوستان عزیز ! فرارسیدن ماه اندوه واشک را خدمت شما وهمه ی مسلمانان جهان تسلیت عرض می نمایم واین غزل عاشورایی را که سال قبل سروده شده بود تقدیم حضورتان می کنم وامیدوارم که همه ی تان  عاشورایی زندگی کنید 
 
تیر ها درحوالی حلقت ، اوج بیداد را نشان می داد

پدرت دست هاش بالا رفت ، رنگ سرخی به آسمان می داد

کام خشک ولب ترک خورده ، شیر خوار وقبای رنگین و
...
تیر ها بود تا بناگوشش روی دست حسین (ع) جان می داد

تیرهای سه شعبه چرخیدند ، حرمله نشست بر زانو

امرء القیس شعر تازه ی سرکرد ، واژه هایش مرا تکان می داد

ناگهان از حوالی فریاد ، درگلویش صدای آزادی

چون غریو رعد در طوفان ، واژه ی عشق را اذان می داد

سر بلند همچو اسماعیل ، خنده سوی مرگ زد اما

جگرش داشت مشتعل می شد ، عشق باید به او امان می داد

عشق چیزی شبیه یک درد است ، مثل امواج سرکش دریا

عشق یعنی که تشنه برگردی ، کودکانی که تشنه جان می داد

عشق باید میان خون رقصید زندگی آروزوی بیجایی است

مرگ احلی من العسل یعنی ، زندگی طعم شوکران می داد

میوه هامان رسیده حالا ما ، عسل تازه ورطب داریم

بعد از آن کربلا ومقتل آه ! ، این هم از وعده ی که کوفیان می داد
 

 
سلام دوستان عزیز! عید غدیر را برای تان تبریک عرض می دارم با اینکه این روزها روزهای شادی وخوشحالی است اما مدتی است  که من دل خوشی ندارم واز طرف دیگر به قول بانوی غزل افغانستان خانم حسین زاده که در شعر غدیریه اش می گوید حضرت علی (ع) با اینکه در روز غدیر هزارن تبریک برایش گفته شد اما مدتی نگذشت که زود تنها شد چنانچه دراین بیت است :
گذشت خنده وتبریک ها بگو تاریخ
شکوفه پوش کرامت چه زود تنها شد
من یک غزل مثنوی دارم تقدیم به حضرت علی (ع) با  فضای مرثیه که تقدیم تان می کنم :

بانگ اذان
صدای بانگ اذان از مناره می آید
فرشته ها به نماز دوباره می آید

فرشته ها همگی پشت ماه صف بستند
میان سجده ی آخر ستاره می آید

میان سجده ی آخر وقوع حادثه ای
نفس به دیدن آن در شماره می آید

قسم به صاحب کعبه، به آسمان پیچید
به دست باد میان فرشتگان پیچید

همان صدا که همیشه به یاد می ماند
به ذهن کوفه و ابن زیاد می ماند

شروع واقعه وقت رسیدن غم بود
گناه این همه بر دوش ابن ملجم بود

«سحر نبود که تا لحظه ی اذان میشد
صدای مأذنه در خاموشی نهان میشد»*

سحر ز هاتف غیبی خروش می آید
صدای فزت و رب ال... به گوش می آید

فرشتگان زیادی به گریه افتادند
پس از دقیقه ای آقا به هوش می آید

طلوع صبح، دریده ست دامن شب را
سحر حکایت تلخی ست داغ زینب را

اگرچه غصه و ماتم شبانه می آید
سحر امید و هزاران جوانه می آید

مصیبتی ست به کوفه چه صبح سنگینی
علی و فرق پر ازخون به خانه می آید

*بیتی از سید فضل الله قدسی
1392/5/9